زير گنبد زمان: دو مجسمه ساز ايراني

رابرت سي. مرگان؛

 منتقد بين المللي هنر، هنرمند، کوريتور، سخنران و همكار تحريريه نشريه مجسمه

Sculpture Magazine (Vol. 27, No. 2) March 2008

ترجمه: طاهر رضازاده

 

 

بر حسب اتفاقات غير منتظره و نا معمول، در ماه مارچ 2007 دعوتنامه اي از سوي شهرداري تهران براي داوري در اولين سمپوزيوم بين المللي مجسمه دريافت كردم. با وجود اين كه در ابتدا مردد بودم، اما اين دعوتنامه را به گرمي از صميم علاقه و اشتياق پذيرفتم تا ببينم چه نوع مجسمه اي در اين بخش از جهان در حال خلق شدن است. به عنوان نتيجه، از جهاتي تجربه بسيار ارزشمندي حاصل شد. بازديد يك هفته اي، فرصت ديدار با هنرمندان ايراني و تامل در مجسمه سازي بود که در ابعاد عمومي و در بستر محيط شهري خاورميانه ارائه مي شوند. از آنجا که سمپوزيوم بين الملي بود، اين موقعيت برايم پيش آمد که کارهاي در ابعاد بزرگ مربوط به هنرمنداني که از قسمتهاي مختلف دنيا دعوت شده بودند را ببينم.  علاوه بر وظيفه ام به عنوان داور، بازديدي از كارگاه بهروز دارش داشتم و سپس عكس هايي از آثار زميني احمد نادعليان را ديدم؛ هردو از مجسمه سازان پيشتاز در تهران هستند كه پيش تر در بينال ونيز در سال 2003 ملاقاتشان كرده بودم. در طول بازديد، با يکديگر به شهر قرون ميانه اي اصفهان مسافرتي کرديم و در آن مدت در باب وجوه فرهنگي، شاعرانه و مفهومي هنر ايران و تاثير عميق آن بر کار اين هنرمندان، بحث کرديم. من خيلي زود به پيچيدگي و ظرافت اين فرهنگ و به چندگانگي راههايي كه قبل از رسيدن به ارزيابي دقيق از ايران مي توان طي كرد پي بردم. اما بيش از هر چيزي، ضرورت و ارزش برقراري تعامل ميان آثار اين هنرمندان و دنياي بين المللي هنر را در يافتم. واژه «سمپوزيم» در تهران، همچون عمده مناطق دنياي مجسمه سازي، به گرد هم آيي هنرمندان منتخب و مدعو کميته گزينش، بمنظور توليد آثاري مبتني بر الگوها و پيشنهادي، اطلاق مي گردد. در طول 3 هفته، هنرمندان مي بايست مدلهاي خود را با موادي مانند سنگ، فلز، چوب، برنز و رزين اجرا مي كردند. با وجودي كه بيش از 150 مجسمه ساز تقاضاي شركت داده بودند، اين فهرست، توسط كميته گزينش اوليه به 22 نفر كاهش يافت. افرادي كه در فهرست نهايي حضور داشتند نمايندگاني ازكشورهاي ايران، ايتاليا، سوئد، پرو، صربستان، عراق، سوريه، هلند، تركيه و جمهوري خلق چين و ...بودند. بطور كلي كيفيت كار، از آنجائيكه از طريق بكارگيري مواد ثابت و دائمي به مسائل مدرنيست مي پرداخت، محتاط مي نمود. از آنجائيکه ايران داراي يكي از بزرگترين معادن سنگ مرمر در دنيا است، بسياري از منتخبين، آنهايي بودند که کارشان با سنگ مرتبط بود. نه تنها ايرانيان به سنگ تراشي علاقمندند، همانطور كه طي هزاره هاي گذشته اينگونه بوده اند، بلكه مقرر ساخته بودند تا کارهايي که جايزه دريافت مي کنند در فضاهاي عمومي اطراف تهران نصب شوند. بنابراين مسئله تداوم و ثبات، حائز اهميت بود.

مفهوم ثبات در مجسمه تقريبا جنبه بارزي از فرهنگ ايراني است؛ فرهنگي كه در هنر مفاهيم را تقريبا مطابق با مدتزمان تداوم آثار تعريف مي كند. با اين وجود، براي هنرمنداني چون بهروز دارش و احمد نادعليان،  مفهوم ثبات بعنوان معياري در هنر، چندان مورد اهميت نيست. آنها بيشتر به رويکردي مفهومي معطوف هستند و در لايه هايي، تلويحا رويکردي سياسي دارند.  اشاره سياسي _ همانگونه که در فيلمهاي عباس کيارستمي، فيلمساز بين المللي شناخته شده به نمايش درآمده- ممکن است که بازتاب حقوق بشر بوده و يا به سادگي در صدد گفتمان با جامعه بين المللي بر آمده باشد. در حال حاضر، امرار معاش مجسمه سازان در ايران، از طريق سفارشات، جوايز مسابقات، و تدريس امكانپذير مي گردد.

براي آن دسته از هنرمنداني كه به تدريس روي مي آورند، الزام محدوديت هاي ظريف، اما فراگيري در ارتباط با مسائل مورد بحث در محيط هاي آموزشي، وجود دارد. در تهران هيچ بازار هنري واقعي، در هيچ سطحي، از آنگونه كه در جاهائي مانند نيويورك، لندن، برلين و يا بي جينگ در جريان است، وجود ندارد. بنابراين اگر كسي بخواهد با توجه به اين محدوديت ها، در مقام يك هنرمند عمل نمايد، مي بايست در محدوده ميان هنر رسمي، هنر دانشگاهي  و مفاهيمي كه در سطوح پيشرفته تر، مطرح اند، كار كند. كار كردن در سطح پيشرفته بمعناي آن است كه كسي بخواهد در حد شخصي كار كند. اين حد شخصي، بيانگر سطحي از كار است كه نه رسمي است و نه دانشگاهي. در زمان کنوني ورود به موقعيت پيشرو، به عنوان يک هنر مند بين المللي،  كه دارش و نادعليان، هردو سعي در انجام آن دارند ، دستاورد آساني نيست.

من به سه هنرمندي كه در سمپوزيوم تهران تحسين بر انگيز بودند، اشاره خواهم كرد. پرستو آهوان، هنرمند ايراني كه هم با سنگ و هم با فولاد كار مي كند. مجسمه او با عنوان «تعادل»، عبارت از يك اثر مربعي شکل تاب خورده بسيار بزرگ است که مستقيما در سنگ کار شده و داراي چندين ميله فولادين آويزان در داخل يك منفذ بزرگ مرکزي است. سهند حساميان، ديگر ايراني كه اشكال فولادي برش يافته هندسي و پيچيده اي را بهم متصل مي کند. مجسمه عظيم الجثه او با عنوان «شمس»، از عناصر مثلثي شكل يكنواختي ساخته شده بود كه همچون شكل مدوري با قطر 3 متر به نظر رسيده و پندار يك فضاي لا يتناهي را که ياد آورفضاي اندروني مساجد اصفهان است، تداعي مي كرد. سوم، علي جبار حسين هنرمند عراقي تباري است كه اكنون در كپنهاگ زندگي مي كند. او يك مجسمه معماري گونه مرمرين سفيد و سياهِ بدون عنوان، با اشكالي شبيه به كارهاي اوليه ي پيشا-ارادي «ميرو» را ارائه كرده بود. خانه روياگونه جبار، با يك نردبان مرمرين سفيد، شامل فضاهاي مسطح سفيد و نامنظمي مي شد كه به آرامي در سمت چپ اثر، بواسطه يك كمان پل مانند محدود شده بودند. كمان، بصورت دلبخواه از يك ديواره ي با زير و بم به طرف ديگر قابل حركت بود. از اين رو حصار مرمرين سفيدي را كه شامل يك در پوش سياه بود، بكار مي گرفت. اثر جبار بهمراه تاثير تئاترگونه ي مجموعه سه بعدي اش، صراحتي دارد كه در نهايت آنرا قدرتمند و جذاب مي سازد.

من اين آثار را بواسطه حضور ملموسشان چشمگير يافتم؛ زيرا كه در آنها شكاف ها و فضاهاي داخلي اثر، به صورتي دو پهلو و با روشهايي كه براي مدرنيسم غربي ناشناخته است، با فرمها سخن مي گويند. زبان وصف ناپذير بود؛ وراي اصطلاحات فرهنگي كه من در آموزه هايم مي شناختم. اگرچه در اين بستر هنر عمومي، ابعاد زيبايي شناسانه چنين آثاري به سادگي قابل تغيير هستند. يك مجسمه مي تواند هم از موقعيت تمثيلي خود در يك فضاي باز برخوردار باشد و هم ممكن است در كنار يك پروژه خانه سازي كه بندرت از نور طبيعي بر خوردار است، قرار بگيرد. بعضي از اين موارد، تصادفا اتفاق مي افتند چرا كه تصميمات مکان يابي در آنها، غالبا از هيچ ضابطه مشخص و اقتضائات خاص شهري، بجز سياست، پيروي نمي كنند. اين اشكال، عليرغم قرار گرفتن در يك مكان حساب شده، وجهه تابناكي به محيط مي دهند كه موجب ماندگاري و ثبات آنها در جريان امور روزمره زندگي شده و چشم تماشاگران را تسكين مي دهد. حضور يك هنر عمومي خوب، از احساسات انساني در برابر اغفال ناشي از ترافيك و آلودگي، و اغتشاش حاصل از يك شهر پر ازدحام، حفاظت مي كند.

البته مسئله عمده ، حفظ فضاي موجود و متوازن ساختن عملکرد واقعي و سيال شهر با قابليت زيبايي طبيعي آن است. اين اساسا صحبتي بود که من در موزه ديني اسلامي (امام علي)  داشتم؛ جايي که سالنش مملو ازشنوندگان بود و همه آنها کاملا آگاه بودند که من يک آمريكائي هستم. در جريان سخنراني، احساس کردم که خيل مخاطبان جوان، افکار مرا به عنوان پس زمينه اي که در بستر آن، رويکرد خودشان را به قائده اي تبديل ميکردند، سنجيده و در نتيجه  يک نوع واقعيت بصري شهري را براي خودشان ترسيم ميکردند. از منظر تاريخي در تهران، موزائيك يا آنچه كه ممکن است نقش برجسته هاي انتزاعي تلقي شود - زمانيکه كه در ارتباط با معماري و طراحي شهري قرار مي گيرند- عامل قدرتمندي در تبيين لمس نمادين يك مكان يا در ثبت يك زمان محسوب مي شوند؛ البته نه صرفا بعنوان يك شاخص يا امري عادي، بلكه بعنوان نوعي هديه متعالي كه بوسيله آن لحظات با هم بودن مردم در يك شهر بزرگ را غني تر مي سازند. تهرانِ امروز كاملا متفاوت است. شهري است مابين کهنه و  نو ، دين سالاري و آزادي خواهي. اين شهر در ميان گذشته باستان،  گذشته نزديك و اميدهاي توام با تاخير براي مدرن شدن است. اين موارد در ساختار حمل و نقل و احيا محله هاي رو به زوال ديده ميشود.  تهران شهري است که در جستجوي راهبردي از درون آشفتگي ارزشهاي متعارض در صدد است تا جوشش لايه زيرين زندگي روزمره را تداوم دهد.

بهروز دارش گنبدهايي از قطعات استيروفوم مي تراشد كه از يك فضاي مسطح و هموار زيرين سر بر مي آورند. بين فضاي زير گنبد و صحنه زيرين، پيکره هاي برش خورده فلزي ريز بي شماري وجود دارند كه بوسيله سيمهاي نازکي معلق گشته اند. پيکره ها، انتزاعي اند و در عين حال بعنوان يك پيکره قابل تشخيص اند. آنها در نوري كه از پشت يا بالاي گنبد ساطع مي شود، شناورند. سازه هاي او با عناويني چون «آخر الزمان» و «مرثيه اي براي مرگ نجيب زاده شماره 2 »، نوعي تئاتر گونگي انتزاعي و احساس انسانيت حقيقي را در بر مي گيرند. اين اشکال و پيكره هاي بسيار ريز، همانندِ فرمها و پيکره هاي نوگوچي، با انتشار نيروئي ظريف  در جريان هوا به لرزه در مي آيند. دارش به فضاي لا يتناهي اندروني مساجد با شكوه، علاقمند است. بويژه آنهايي كه در طول قرون 16 و 17 در دوره صفوي ساخته شده اند. با اين وجود در مجسمه هاي او ويژگي وجود دارد كه كاملا امروزي و معاصر بوده و از هر ايدئولوژي صريح و پيش تعيين شده اي فاصله مي گيرد. مجسمه هاي او بيان غير مستقيمي از واژه «مجسمه مفهومي» است؛ که قابليتهاي جديدي را فراهم مي كنند كه وراي استيصال رايج در هنر چيدمان است. آنها، مجسمه هائي در تبعيد، هستند كه بواسطه آن، احساس روانشناسانه تعليق در فضا، به يک پديده دلخواه تقريبا برگسوني تبديل مي شود تا اينکه به سادگي در باره وجود مادي در فضا مطرح شده باشد. اين، يك  نوع تجربه ي  بينش مفهومي است كه مي توان مرکز يک کليت را  در ارتباط با اجزايش تصور كرد. اين نوع داوري از طريق ادراك و تامل حاصل مي گردد كه آستانه تفكر به واقعيتي ديگر را مي گشايد؛ حالت ديگري از بودن را كه بي شباهت به مشاهدات «آرتو[i]» از «تئاتر عروسكي بالي» نيست.

برخي از مجسمه هاي دارش، مشخصا از فضاي تئاتري جعبه گونه يا گنبد وار، آزادند؛ مانند 2 اثر با عناوين« رقص مارها در بهشت» و « نيايش شامگاهي»، که هر دو مورد شامل سه فرم انتزاعي منحني گونه اي هستند که به نظر مي رسد در يک محيط بيروني، آزادانه در جريان اند. اين فرمها رها از هر گونه چارچوب بيروني و معمارانه، بطور آزادانه اي در فضاي خود-آفريده، هستي مي يابند. اين پيكره ها براي دارش، همچون قطعات شاعرانه اي هستند که به طبع ظريف و حس لطيف، تقديم شده اند. آنها مختصات زمان و فضا را جذب مي كنند و بسان پيكره هاي ماتيس، رقصانند. ماتيسي كه پيكره هايش را ساده مي كرد تا بر روي حرکت تاکيد نمايد. به نظر مي رسد، دارش چه با پيكره هاي ساده سازي شده در گنبد كار كند و چه در بيرون و در طبيعت، رشته نخي پيوسته وجود دارد كه آنها را بهم پيوند مي زند.

برداشتي اجتناب ناپذير از «آزادي» وجود دارد كه بنابر آن، هنر نيز همچون زندگي مي بايست رها از هر قيدي بوده و ذهن هنرمند مي بايست در فكر و احساس، آزاد باشد. در حقيقت آزادي هنرمندانه، مي تواند به معياري براي ارزيابي چگونگي عملکرد جامعه در ارتباط با بدنه و حاکميت اجتماعي و فرهنگي آن جامعه تبديل گردد.

 

كار احمد نادعليان معرف آميزه اي از هنر غارهاي ديرينه سنگي و ايران باستان است. او مستقيما بر روي زمين و بيشتر بر شن و سنگ هاي سواحل يا بركه هاي كم عمق رودخانه ها، آبگيرها و جويبارها، كار مي كند. وي را اغلب مي توان نزديك رودخانه هزار در روستاي پلور، تقريبا 65 كيلومتري شمال تهران ديد كه با يك كلاه حصيري لبه پهن، در حال كندن نقوش ماهي، دست و پاي انساني، الهه هاي رودخانه و حيوانات، بر سنگ هايي است که در آب قرار دارند. از سال هاي 2001-2000، نادعليان  مجموعه کار «رودخانه هزار» را شروع كرد كه تعداد بيشماري از حيوانات، ماهي ها و علائم انساني، در بستر رودخانه پديد آمدند. اين مجموعه بيانگر يک تمثيل لا زمان است که مي توانست قرنها پيش انجام شده باشد، اما در حقيقت در دوره پسا مدرن حجاري شده است.

نادعليان در كنار دريافت مدركي از دانشگاه تهران در دهه 80، به دانشگاه مرکزي انگلستان رفت تا به اخذ دکتري اقدام نمايد. او مهارت خوبي در بكار گيري زبان كامپيوتري دارد و معتقد است كه موثرترين و كارآمدترين راه انتقال پيام اثرش به عنوان هنرمند از طريق نمايش ديجيتالي، اينترنت و وب سايت هاي متعدداش – که 3 وب مي باشند- امکانپذير است.

ايو كلاين احساس مي كرد كه هنر جائي ميان دنياي باستان و آينده است. بيان مشابهي را مي توان در مورد نادعليان بكار برد با لحاظ اين نکته که، شکلهاي وي به سان تصاوير  فرهنگ پيشا زباني هستند و در واقع، نشانه هاي حقيقي هستند که چيزي در باره زمانه حاضر ما را دوباره بازگو مي کنند. عنوان يكي از كارهاي او «رودخانه هنوز ماهي دارد»، اشاره به اين حقيقت است که آلودگي و تغييرات آب و هوائي، رودخانه هاي جهان  را به گونه اي تغيير مي دهند که  تهديدي براي تمامي گونه هاي موجود زنده در زمين بشمار ميرود.

مي توان عنوان كرد كه كارگاه حقيقي نادعليان تمامي رودخانه هاي جهان هستند. او به طور خستگي ناپذيري از يك مكان به جايگاه ديگري سفر مي كند و اثرات انساني را بر صخره هاي بستر رودخانه ها، اقيانوس ها و بركه ها، حجاري مي كند. نادعليان در آسيا، آفريقا، استراليا، اروپا، بريتانياي کبير، روسيه، اسكانديناوي، ازبكستان و رودخانه هاي جنگل هاي آمريكاي جنوبي بوده است. به ياد دارم در ماه آگوست 2003 در ونيز، وي سپيده مان از خواب بيدار مي شد، كوله پشتي خودش را كه پر از ابزارهاي حجاري بود برداشته و كلاه حصيري هميشگي اش را به سر مي گذاشت و به شاه نشين مخفي اش، در انتهاي جزيره ليدو مي رفت. او صبح زود از هتل بيرون مي رفت زيرا در اين موقع سطح جزر آب پايين است و امكان حجاري روي سنگ هايي که بعدا با بالا آمدن امواج آب پوشانيده مي شوند، ايجاد مي گردد. نادعليان علاوه بر کنده نگاري صخره ها، حجاريهاي بسياري بر سنگهاي کوچک تخت، انجام داده و در مکانهاي بياباني پنهان كرده است. او همچنين ماهي هايي بر روي استوانه هاي سنگي حك کرده و سپس با استفاده از يك ميله دراز، قره قره وار روي سطح شني خيس قلتانيده است. نتيجه آن، ماهي هاي بيشماري بوده كه ساحل دريا را زينت بخشيده اند. در نهايت، البته، بالا آمدن آب اين ها را نيز محو مي نمايد.

زمانيکه نادعليان در سال گذشته به ايالات متحده دعوت شده بود، بيشتر اوقات هفته اش را در نيويورك، بجاي ديدن نگارخانه ها و موزه ها مشغول حجاري سنگ هاي پارك مرکزي بود. بخشي از مفهوم، به گونه اي بوده که نقش هايش چندان آشکار نباشند. آثار او با صداي بلند فرياد نمي زنند. بالعكس ماهي ها و نشانه هاي حيواني او تقريبا پنهان اند و اغلب مشكل مي توان پيدايشان كرد. نكته كلي آثار، روي آوردن به نشانه هايي از ميراث ايراني خودش، با کنده نگاري آنها بر روي آن چيزي است که امروزه محيط «طبيعي» مي ناميم. اين هنرمند اميد دارد كه مردم آنها را كشف خواهند كرد و در اين فرآيند، به دلالت هاي مفاهيم فرهنگي و محيطي اين آثار پي خواهند برد. کار نادعليان، حداقل در تركيب واژگان غربي به نوعي تركيبي از  هنر خاک و فرآيند است.  با اين وجود، او همچنين بواسطه ارجاء ما به حوزه اي که زبان نوشتاري تنها بصورت نشانه هاي تصويري وجود داشت، در بستر پست مدرنيسم قرار ميگيرد. در حوزه زماني که ابنيه شهري و هنر عمومي در ميادين شهري وجود نداشت. تنها زميني بود كه ما نيز روي آن قدم مي گذاريم و رضايت خاطري از آن چه كه هر روز مي بايست انجام مي پذيرفت.


 

[i] آنتنن آرتو، بازیگر و صاحب نظر فرانسوی در تئاتر

 

سابقه آشنایی با رابرت سی مورگان

در سال  2003  نمایشگاهی با عنوان اوپن 2003  در جزیره لیدو  ایتالیا برگزار شد.  رابرت مورگان که کوریتور یا انتخابگر هنرمندان شرکت کننده بود از من دعوت کرد تا در این نمایشگاه شرکت کنم. علاوه بر نمایش آثارم  فیلمی که دوست عزیزم مجتبی میر تهماسب در ارتباط با زندگی و کارهایم ساخته بود، همزمان با فستیوال فیلم ونیز به نمایش در آمد.  پیش بینی شده بود که در مدت زمان یک ماه صخره های جزیره لیدو را حجاری کنم.  در مدت زمان نمایشگاه با رابرت سی مورگان ملاقات و گفتگو داشتم.   در این رویداد هنر این محقق با چگونگی آثارم و روند شکل گیری آن آشنا شد.

در روز معرفی آثار رابرت سی مورگان ضمن نمايش اسلايد و معرفي آثارم  گفت "كارهاي نادعليان توازني و رابطه اي بين کهن ترين اسطوره هاي جهاني و جديدترين رسانه ها و فن آوريها را نشان ميدهند"  

پس از مدتها در سال 2005 رابرت سی مورگان به من نوشت که یکی از نویسنده های متخصص هنر زمینی شما را به من معرفی کرده است. این در حالی بود که من از قبل شما را میشناسم و در کلاسهای درسم کار های شما را به دانشجویانم نشان میدهم.

در سال  2006  رابرت مورگان طی نامه الکترونیکی به من نوشت:

"من بسیار تحت تاثیر مفهوم آثار شما قرار گرفتم. نشانه هایی که در صبحگاه بر صخرهای ساحل دریا خجاری میشوند و در طول روز پنهان میشوند.  آثار شما فرا مثخوانند پرسشهای بسیاری در باره زمان، تاریخ، زبان، معنا و مجسمه سازی"

"من احترام بسیاری برای آنچه که شما انجام میدهید قائل هستم و همانطور که پیش از این در سال 2003 در ارتباط با کار شما متذکز شدم، فکر کار کردن با نشانه های بدوی یا نشانه های ریشه ای آئینی که متضمن معانی جهانی  هستند در این صحنه مخدوش کنونی بسیار مهم است، و وجه حیاتی هنر امروز است."

آقای مورگان قبل از آمدن به ایران با من بواسطه اینترنت در ارتباط بودیم و در مدت زمانیکه برای داوری سمپوزیوم مجسمه سازی به ایران آمده بود فرصتی پیش آمد تا گفتگو داشته باشیم و چیزهای زیادی یاد گرفتم.

 

 

 

رابرت سی مورگان امریکائی محقق و استاد تاریخ هنر با بسیاری از دانشگاه ها و کالج های امریکایی از جمله دانشگاه کلمبیا و هنرهای بصری نیویورک همکاری دارد. از سال 1978 که وی رساله دکترایش را در دانشگاه نیویویک به اتمام زسانید، بیش از هزار مقاله به قلم وی در بیش از پنجاه مجله هنری نوشته شده است.   وی موئلف  کتابهای متعتددی در حوزه هنر مدرن، پست مدرن و معاصر میباشد. از جمله کتابهای وی هنر رسانه های جدید،  هنر مفهومی: یک چشمنداز امریکایی، یک اسطوره شناسی هنر مفهومی امریکا، زمان فضا و حافظه،   یک نشان زیبایی، فراسوی فرمالیزم،  مابین مدرنیزم و هنر مفهومی، پایان هنر دنیا،    ... میباشد.

سایت رابرت مورگان

http://www.kazmaslanka.com/morgan/morgan.html

 

در سال 2007 زمانیکه در نیویورک بودم  رابرت سی مورگان مرا به خانه خودش دعوت کرد.  او برای من ماهی خریده بود و آشپزی میکرد.  او به من گفت : شما ماهی های زیادی حجاری کردید. شما به ماهی نیاز دارید.